من وتو.....

رستنی ها کم نیست
من وتو کم بودیم
خشک و پژمرده وُ،
تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من و توکم دیدیم
بی سببب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من وتو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق
روی دار قالی،
بی سبب
حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من وتو کم خواندیم
من وتو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم
من وتو کم بودیم
من و تو، اما در میدان ها
اینک اندازه ما می روییم
ما به اندازه ما می بینیم،
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما می روییم
مابه اندازه ما می گوییم
من وتو کم نه که باید
شب بی رحم و گل مریم و
بیداری شبنم باشیم
من وتو خم نه و
در هم نه وکم هم نه،
که می باید ، با هم باشیم
من وتو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من وتوحق داریم
که به اندازه ما هم شده
باهم باشیم
گفتنی ها کم نیست

 

-شهریارقنبری.

  
نویسنده : مهاجر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :


تمرین.....

باید فراموشت  کنم چندیست تمرین میکنم

 من می توانم! می شود!

 آرام تلقین میکنم.

 حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

 تا بعد بهتر می شود!!

 فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم.

 من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین!

 خود را برای ِ درک این،  صد بار تحسین میکنم.

 کم کم ز یادم می روی، این روزگار و رسم اوست!

 این جمله را با تلخی اش  صد بار تضمین میکنم.

  
نویسنده : مهاجر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :


....عاشقی جرم قشنگی است

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتیست که هر شب  به تو می اندیشم

به تو ، آری به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز ملین ، به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شبی آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار یکی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
تو که بر روح من افتاده و آوار شده

آه ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست ؟

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
خود تماشا گه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه ؛ تویی
عشق من ، آن شبح شاد شبانگاه ؛ تویی

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست ، به انکار مکوش

 

بهروزیاسمی



  
نویسنده : مهاجر ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها :